تبليغاتX
دست نوشته های یک فلفل کوچولوی شیرین

امروز این خبر به دستم رسید:

                                             شهرزاد ادراکی فوت کرد...

 

پارسال عید بود. اومده بودن اصفهان. من مسافرت بودم. اون روز که رسیدم زنگ زدم بهش. قرار بود برم هتل صدف توی خیابون فردوسی ببینمش. نمی دونم چی شد بابا تصمیم گرفت که همون روز حرکت کنیم بریم تهران. نشد ببینمش. زنگ زدم و عذر خواهی کردم و گفتم: متاسفانه یه سفر غیر منتظره پیش اومده و نمی تونم بیام باشه ایشالا یه فرصت دیگه. دلم می خواد یه دل سیر تو و گلک نازنینتو ببینم.

فرصت دیگه رو به من ندادی خدا جون؟! نذاشتی مامان گلک نازنین رو ببینم؟

باور کردن رفتن یه دوست، اونم یه دوست مهربون که توی سختی ها پیامهای دلگرم کننده اش به زندگی امیدوارت می کرد سخته. خیلی سخت... نمی تونم قبول کنم که فرصت دیگه ای توی این دنیا برای دیدار شهرزادم باقی نمونده...

برای خانواده محترم شهرزاد و دختر کوچولوی مهربونش صبر و بردباری آرزو می کنم و از خدا میخوام قدرت تحمل این درد بزرگ رو بهشون بده.

همه بچه های وبلاگستان رو در غم خودتون شریک بدونین.

 

شهرزاد مهربون قصه های هزار و یک شب آسوده بخواب...

 

                       

 

پیوست: برای اون دوستانی که شهرزاد رو نمی شناختن بگم که: شهرزاد نویسنده وبلاگ مامان و گلک بود که در اثر بیماری که داشت برای همیشه خوابید...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:24  توسط سانی  | 

آقایون موقعی که دچار دردسر میشن یا به مشکلی برخورد می کنن از روی عصبانیت اون رو به جایی حواله میدن! یکی از دوستان توی کامنت های پست قبلی اینو یادآوری کرده بود و منظورش این بود که زیاد نگران مسائل نباشم. من سعی می کنم استرس و اضطراب رو کم کنم ولی گاهی اینقدر همه چی به هم گره می خوره که نمیشه! پا به پای دو تا از همکلاسی هام کار گرفتم و مجبورم کار کنم و چون کار گروهیه نمیتونم به جایی حوالش کنم! ولی میتونم گروه رو تا حدی توی دستم بگیرم تا اونا پا به پای من پیش برن! (خودخواهی نیست! ) حرکت کمی کندتره ولی پیش میره. به جای راه افتادن این طرف اون طرف برای جمع آوری دیتا یا اطلاعات، با تلفن و فکس و ایمیل بعضی چیزها رو میشه حل کرد. زمان بیشتری می بره تا به نامه ترتیب اثر بدن و مطمئنا مراجعه حضوری اثر بخش تره. ولی اینجوری دیگه نه گرما می خورم نه خستگی داره. اونا رو هم قانع کردم که اینکار بهتره! از اونجایی که خانوما جایی برای حواله دادن مشکلات ندارن  این تنها فکری بود که به ذهنم رسید تا کمی از استرس و سختی های این روزهام کم بشه! نتیجه این شیوه رو در روزهای آتی اعلام می کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:25  توسط سانی  | 

زندگی را دور بزن و آنگاه که به بالای بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که پایت را خراشیده اند...

 

پیوست: می دونی چیه بهار؟! تو معرکه ای دختر! یکی از اون چند تا دوست انگشت شمار همیشه همراهی. یکی که شاید توی شادیهام زیاد پیدات نباشه ولی توی سختی هام همیشه بودی. همیشه دلگرمم کردی و همیشه با حرفات تسکین دردهام بودی...

می دونی امروز به من بال دادی؟ قدرتو می دونم و با اینکه هرگز ندیدمت همیشه برات آرزوی بهترین ها رو دارم. ازت از صمیم قلبم تشکر می کنم...

 

پیوست پریم: کاپیتان بدون هواپیما یادته گفتی این شکلکا شبیه منه! تو رو هم توی این شکلکا پیدا کردم! خود خودتی!  یه کاپیتان بدون هواپیما! ایناهاش:

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 20:31  توسط سانی  | 

توی پاهام همون بیحسی و کرخی دو سال پیش هست! انگار دو تا قلم پامو با پتک خورد کرده باشن! به سختی می تونم پیاده راه برم یا حتی به پدال گاز ماشین فشار بیارم! با این پیک کاری و پروژه هایی که قول انجام دادنشو به ملت دادیم و قرارداداشو بستیم نگران این پاها هستم که آیا یاریم میکنن یا نه؟!

آدم هر چی هم خودشو در ظاهر خوشحال نشون بده انگار نمی تونه اون چیزی رو که توی وجودش داغونش می کنه رو فراموش کنه! یه چیزیه که انگار از داخل آدمو ذره ذره به نیستی میکشونه!

درسته که نشونه ها مثل دو ساله پیشه ولی امیدوارم مثه اون موقع منو از پا نندازه و زمین گیر نکنه که خیلی کار دارم. حمله جان بد موقعی رو انتخاب کردی! جون مادرت این شیش ماهو دست از سر من بردار!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:51  توسط سانی  | 

رونیکا چند وقت پیش مسابقه گذاشته بود برنده شدم. جایزه ام این لوگوی فلفل کوچولوه که گوشه وبلاگ می بینین! گشنگه! نه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:43  توسط سانی  | 

يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار ميارزه.
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه.

يک توپ بيس بال تو دست من شايد 6 دلار بيارزه.
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن 4.75 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه.

يک راکت تنيس تو دست من بدون استفاده است.
يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه.

يک عصا تو دست من مي تونه يه سگ هار رو دور کنه.
يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه.
بستگي داره تو دست کي باشه.

يک تيرکمون تو دست من يک اسباب بازي بچگانه است.
يک تيرکمون تو دست داوود يک اسلحه قدرتمنده.
بستگي داره تو دست کي باشه.

دو تا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من دو تا ساندويچ ماهي ميشه.
دو تا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر رو سير ميکنه.
بستگي داره تو دست کي باشه.

همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه.
پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده و نزديکانت رو به دستان خدا بسپار. چون...
بستگي داره تو دست کي باشه.

پیوست:  کاش حرفها به جای شعار، عمل بود!

پیوست پریم: باز خوبه این وبلاگ هست که وقتی کسی میگه حرفاتو گوش میدم ولی نمی مونه که گوش بده یه عده دوست خوب داری که می خونن نوشته هاتو! به خاطر یه بی نماز که در مسجدو نمی بندن! می بندن؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط سانی  | 

پیوست: تقدیم به همه دوستای گلم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:33  توسط سانی  | 

دیشب یکی از دوستانم که ضایعه نخاعی داره اس ام اس زد که سانی! کمربند لاغری برای شکم گنده چقدر مؤثره؟ جواب دادم که والا نمی دونم. چون شکمم گنده نبوده هیچ وقت امتحان نکردم و اطلاعاتی در این مورد ندارم! ولی بعید می دونم زیاد مؤثر باشه! بعدشم بهش گفتم برنج کم بخوره تا شکمش گنده نشه! اون دوست اضافه کرد که شکمش براش دردسر بزرگی شده و جدیدا" هر کسی می بیندش ازش می پرسه دختره یا پسر؟! (ولی من فکر می کنم اینجور که این دوستمون گفت شکمش گنده شده، دوقلو باشه!!!) از من خواست این مشکل رو توی وبلاگم مطرح کنم تا هر کس راه حلی برای کوچیک شدن شکم به ذهنش می رسه اینجا بگه تا شاید یک یا چند راه حل خوب و مثمر ثمر پیدا بشه! دوستان محترم خواهش می کنم همکاری کنید و فقط در ارائه راه حل توجه داشته باشید که راه حل پیشنهادی برای فردی باشه که ضایعه نخاعی داره و تحرکش خیلی خیلی کمه! به بهترین پیشنهاد کوچک کننده شکم جایزه نفیسی تعلق خواهد گرفت!

پیوست: این روزا دیگه نمی رسم هر روز آپ کنم! پروژه شروع شده و بدجور در حال تحقیق  و مطالعه  هستم! ولی "روزگارم بد نیست!"

پیوست پریم: اگه فرصتی شد یک بار دیگه صدای پای آب سهراب رو عمیق بخونید! غوغا می کنه این شعر!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 1:52  توسط سانی  | 

آقا فکر می کنه که وقتی فاکس فرستاده میشه خود ورقه  توی فاکس منتقل میشه به فاکس طرف مقابل!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 8:53  توسط سانی  | 

  1. اگه شما هم یه ذره، فقط یه ذره مثه من بدجنس باشین می تونین حدس بزنین چرا به خودم لقب شیرین فلفلک بدجنس  دادم! منتظرم ببینم کی هم ذات منه؟ راهنمایی هم نمی کنم! منتظر جوابم نباشین! چون اون موقع، من و هم ذات هام با هم نابود میشیم!!! توجه داشته باشین که این نوشته صرفا جنبه تزئینی دارد و بس!
  1. با این همه کمپوت آناناس، خوبه برم یه کمپوت آناناس فروشی باز کنم! یه لیبل شیرین فلفلک  بچسبونم روش و به دو سه برابر قیمت بفروشم! سود خوبی نصیبم میشه! ولی خداییش در بهبود زخمهای عمل جراحی معجزه می کنه!  از یه هفته قبل از عمل، به سفارش یکی از دوستان نازنین آب آناناس و کمپوتش رو شروع کردم و هنوز هم ادامه داره! یا باید فروشگاه بزنم بفروشمشون یا به جای شام و ناهار همشو نوش جان کنم!

 

  1. آقای تازه وارد عزیز که کامنت خصوصی گذاشتی و مختصری خودتو معرفی کردی و می خواستی با من بیشتر آشنا شی، منم یه توضیح مختصر و کوچولو و البته غیر خصوصی برات دارم: من شاید پستهایی که می نویسم به نظر نوشته های یه بچه  22 – 23 ساله خیلی شاد و بی غم برسه ولی این به این دلیله که کودک درونم رو به خاطر شرایطم فعال نگه داشتم وگرنه هفت ماهی میشه که وارد دهه سوم چهارم زندگیم شدم! اگه هم می بینی هنوز دانشجوام! باید بگم که این دوره دوم زندگی دانشگاهی من هست و دوره اولشو به موقع و با هم سن و سال های خودم تموم کردم و ادامه تحصیلم در مقاطع عالی به دلیل بیماریم به تاخیر افتاد ولی از اونجایی که اعتقاد دارم "ز گهواره تا گور دانش بجوی"، تصمیم دارم امسال بعد از تمام کردن مقطع فوق لیسانس، دکترا هم شرکت کنم! البته خوشحال میشم شما هم دوست من باشی، ولی در حد همین وبلاگ نه بیشتر! اگه هم می خوای به گفته خودت دوست نزدیک هم سن و سال پیدا کنی اول در موردش تحقیق کن ببین هم سن و سالت هست یا نه؟! اگه وبلاگمو اونجور که گفتی دقیق خوندی و خوب به افکار و عقاید من آشنا هستی، باید پست تولد بیست بهمن منو که یه عدد سی بود میدیدی! 
    می تونستم جوابتو خصوصی بدم ولی ترجیح دادم همه تازه واردای کم سن و سال تر از من، یه مختصری درباره من بدونن! موفق و پایدار باشی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 7:53  توسط سانی  | 

سلام

خوب... زندگیم تقریبا به روال عادی برگشت. حالا دیگه قیافه ام عادی شده. دیروز ساعت 4 که قبل از رفتن به مطب دکتر رفتم دوش بگیرم و سرمو بشورم و گچ روی بینیمم خیس بخوره که دکتر راحت درش بیاره، گچ نگون بخت انگار زیادی خیس خورد و وسط کار توی حمام افتاد پایین. منم گچو برداشتم و گذاشتم کنار و با خیال راحت حمام کردم و بعدش که اومدم بیرون و سر و صورتمو خشک کردم، گچه رو هم خشک کردم و گذاشتم روی بینیم سرجاش و چسبم زدم روش که مثلا دکتر نفهمه! تا وارد مطب دکتر شدم، دکتر گفت: چی کار کردی؟ انگار خودت گچو برداشتی! منم دیدم خیلی ضایع است گفتم: نه آقای دکتر! خودش از اول شل بود تا رفتم حمام تلپ افتاد پایین. منم گفتم شما ممکنه دعوا کنین چسبوندم سرجاش! دکتر هم خندید و گفت: اشکال نداره! کار من راحت شد. بعدش هم بخیه ها رو کشید که کمی درد داشت و چسب زد و گفت به سلامت! باز پنچشنبه بیا!

خوشبختانه بعد از برداشتن گچ هیچ کبودی هم روی صورتم نیست.  دکتر هم بسیار از خودش متشکر بود و گفت بینیت با اینکه هنوز ورم داره ولی خیلی خوب شده! دیگه خودم تنها هم میتونم برم بیرون و به دانشگاه و پایان نامه  و پروژه ام بپردازم. توی این دو هفته ای که قبل از عمل و بعد از عمل دستم بند بود خیلی از کارهای پروژه عقب افتادم. تنها شانسی که آوردم اینه که گویا استاد محترم هم خودشون گرفتار بودن و من هیچ ایمیلی مبنی بر اینکه سانی سریع کارا رو تحویل بده نداشتم!

دیگه برم به درسام برسم که هیچ بهونه ای برای هیچ کس پذیرفته نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 8:28  توسط سانی  | 

وجود پانسمان و گچ، توی هر قسمت بدن شستشوی اون قسمت رو سخت می کنه و حمام رفتن  رو مشکل. اگه توی صورت هم باشه که دیگه بدبختیه! از گردن به بالا رو نمیشه شست! از دیروز دیگه چربی موها فشار آورده بود و سرم به طرز وحشتناکی خارش داشت. از هر کی هم پرسیدم یه شامپو که بدون آب بشه سر رو باهاش شست بگید نتونست چیزی معرفی کنه! بعضی هام اصلا محل نذاشتن!  یکی دو تا از دوستام راه حل هایی ارائه دادن که به دردسرش نمی ارزه چون دیگه فردا میتونم برم و با آرامش خیال سرمو 7 دست بشورم  که از هر گونه میکروب عاری بشه!

ولی خداییش کاش یه چیزایی بود که این جور مواقع به درد یک شیرین فلفلک میرسید که بتونه مثه همیشه تمییز بمونه!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:44  توسط سانی  | 

جراحی انحراف بینی. در کل جراحی آسونیه ولی برای کسی که تحملش پایین باشه، سخت ترین میشه! اگه به چسب پانسمان و هر گونه آنتی بیوتیک و پنی سیلین و ... حساسیت دارین این جراحی به هیچ وجه توصیه نمیشه که اگه قبل از عمل نگفته بودم به پنی سیلین حساسیت دارم توی سِرُمَم تزریق می کردن و دیگه سانی بی سانی!  بعد که گفتم: روی پرونده ام با ماژیک روی یه چسب بزرگ نوشت: "به پنی سیلین حساسیت دارد" و چسبوند اون رو! بعد هم با احتیاط هر آنتی بیوتیکی که میخواستن بزنن تست می کردن و چقدر هم که این تست دردناکه! بعدشم که خورد به تعطیلات و تا 5 روز نفس کشیدنِ من هم به خاطر وجود فتیله ها توی دماغ تعطیل شد! (می تونست 3 روز باشه)

نمی دونم اسم بردن برای تشکر کردن کار درستیه یا نه! ولی بعضی دوستان دلگرمیشون و بودنشون تشکر ویژه داشت: رونیکای عزیز که هنوزم هر شب مزاحمشم اونم موقع درد. بابای دل آرام، مژگان، آرش که هر وقت زنگ زده عصبانی بودم، پیشگو، بلاکی که هر وقت زنگ می زنه فقط می خندونه و من با این وضعیت خنده برام خیلی سخته و دعوامون میشه، دامون، روبانی عزیز و مهربونم که هر روز سراغمو میگیره و اس ام اس های دوست داشتنیش آدمو به زندگی دلگرم می کنه، ریحانه عزیز که با تلفن اون روزش کلی شادم کرد با اینکه صدام در نمی اومد، کورال عزیز با راهنماییهاش و نگرانیهاش و پیگیریهاش که نمی دونم چه جوری این همه محبتو جبران کنم، بینگالا که منو کلی ترسوند، هادی عزیز و یه دوست نازنین  که اسمشو نمی گم و همه دوستانی که با اس ام اس و کامنت حالمو پرسیدن.

پیوست: بعد از چند روز بیای نت و بری یکی از وبلاگهایی رو که دوست داری باز کنی ببینی اینو نوشته با اون وضع گچ و پانسمان بینی هم نتونی بخندی و خنده ات هم بگیره چی کار می کنی! ولی خدا رو شکر که بینی بنده خدای من اصلا به این شکل و شمایل نبود! این بنده خدا عمل لازم بوده!

پیوست پریم: از تعهد پزشکامون بازم دارم بگم! ولی بی خیال! آنچه البته به جایی نرسد فریاد است...

 

 آرش عزیز تولدت مبارک! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 7:7  توسط سانی  | 

اومدم بگم حالم خوبه. به زودی سر حال میام. تشکرا باشه برای بعد. زیاد نمی تونم بشینم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:2  توسط سانی  | 

سلام

فقط اومدم بگم فردا یه عمل جراحی دارم. اول قرار بود سه شنبه باشه بعدا تغییر کرد. هیچی دیگه اومدم بگم دعا کنین سالم برگردم بازم براتون بنویسم!

احتمالا تا ده روز دستم بنده نمیام! در اولین فرصتی که توان نشستن و نوشتن بود میام. کامنتهام چون تاییدیه بعد که برگشتم تایید می کنم همه رو. شما کامنت بذارین تا من برگردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 20:52  توسط سانی  | 

سلام

لطفا روی این کاغذا و با خودنویسی که اینجا گذاشتم هر حرفی که دوست داری به من بگی بنویس! تصورات ذهنیت درباره من! هر انتقادی که فکر می کنی به من وارد هست، به عنوان دوست واقعیم حق داری به من بگی...

خلاصه که راحت و آزاد باش و به قول معروف هر چه می خواهد دل تنگت بگو...!  

پیوست: با این که از تعریف خیلی خوشم میاد   ولی انتقاداتت رو هم بگو!  

پیوست پریم: owlish عزیز با تشکر از نظر منتقدانه ات یه آدرس ایمیلی، آدرس وبلاگی، نشونه ای از خودت می ذاشتی! 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:6  توسط سانی  | 

سلام

پزشکی یکی از سخت ترین شغل هایی هست که در همه جوامع وجود داره، چرا که با جان بیمار سر و کار داره. پزشک هم یکی از افرادیه که ساعت استراحت و کارش مشخص نیست! همیشه باید آماده باشه تا اگه بیماری بهش مراجعه کرد اونو درمان کنه! ولی آیا در جامعه ما همه پزشکان به تعهدشون پایبند هستند؟!

من می دونم که پزشک هم یک انسانه و حق داره مثل بقیه آدمها آزاد و بدون استرس زندگی کنه! ولی این راه، راهی هست که خودش انتخاب کرده! راه خدمت به انسان ها و خدمت به همنوع! (البته دامپزشکان از این قضیه مستثنی هستن!) درسته! یک پزشک، حقش به خاطر اسمش و شغلش از بقیه محدودتر شده! شاید اون نتونه مثه اکثر آدمها راحت زندگی کنه! ولی من حس میکنم شادی ای که از نجات دادن جان یک بیمار و درمان اون حاصل میشه میتونه کمی از این سختی ها رو جبران کنه!

ضمنا چون پزشک در طول دوران تحصیلش خیلی سختی کشیده و دوران سخت و فرسایشی رو گذرونده این حق رو داره که درآمد بالاتری نسبت به بقیه افراد جامعه داشته باشه. ولی متاسفانه دشواری های این راه و کمی درآمدی که در کار در بیمارستانها وجود داره باعث شده بعضی از پزشکان (حالا نمیگم اکثرشون) فراموش کنن هنگام فارغ التحصیلی چه "قسمی" خوردن! بارها و بارها وقتی توی مطب دکتر بودم با چشم خودم مشاهده کردم پزشک داره توی مطبش خونه و ماشین معامله می کنه! چرا باید بعضی از پزشکان این شغل مقدس رو با شغل های دیگه مخلوط کنن؟! چرا بعضی از پزشکان بیماران رو طوری درمان می کنن که طرف نه بمیره و نه درست درمان بشه و مدتهای طولانی مجبور باشه به مطب مراجعه کنه و حق ویزیتهای آن چنانی رو که توی این دوره زمونه از عهده هر کسی بر نمیاد بپردازه؟ و ....

بگذریم...

این مقدمه برای این بود که بگم:

تولد ابن سینا و روز پزشک به همه پزشکان عزیزی که به "سوگند نامه بقراط " پای بند هستند و از این شغل شریف و آسمونی، برای خودشون بیزینس راه ننداختن مبارک باشه!

آرزوی نبودن بیمار توی این دنیا محاله! پس امید که همه پزشکان، دلسوزانه بیماران را معالجه کنند و اگر بیمار نیازمندی به اونها مراجعه کرد بدون هیچ چشمداشتی بهترین درمان رو برای اون انجام بدن تا دعای خیر بیمار همیشه پشت و پناهشون باشه!

پیوست: قصد توهین به هیچ پزشکی رو نداشتم و ندارم. ولی به خاطر شرایطم گاهی از این قشر مقدس چیزهایی دیدم که اگه گفته بشه دل هر انسانی به درد میاد!

پیوست پریم: چرا اینقدر دست خط پزشکا بده؟! یعنی خیلی بد خطن؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 7:10  توسط سانی  |