
این روزا دنبال یه چیزیم به اسم آرامش! می خوام تصور کنم روی یه تیکه ابر نرم، خیلی دور از زمین دراز کشیدم و به یه جایی اون بالای بالای ابرا خیره شدم. حتی تصورشم برام سخت شده! قبلانا تصور چیزایی که منو به آرامش می رسوند برام آسون بود! الان... سخت شده... سخت...
زمین را ورق می زنی
لحظه ای درنگ...
به زادگاهت رسیده ای
ورق پاره ای از ماه می کَنی
قایقی می سازی
و روی حوضچهٔ دوران کودکی ات
رهایش می کنی
حال
می توانی تمام شب را
زیر زرورق آسمان
در قایقت بیارامی
تا سپیده دم که سر زند
ماه خیس بخورد،
و تو
غرق شوی
آرام...
میگن مرد* باید که در کشاکش درد ...
اما مگه تحملم حدی نداره؟
تا کی بگردیم بدنبال جاده ای برای رفتن؟!!
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم چگونه بار کشم؟
سخت است درد خود را از دیگران شنیدن
از عاشقی نگفتن از عشق دل بریدن
سخت است از پرستو پرواز را گرفتن
یک تکه از جهان را بر دوش خود کشیدن
سخت است از رهایی با دست بسته گفتن
دنیای کودکی را از کودکان خریدن
سخت است با ستاره از نور ماه گفتن
از پود دل گسستن در تار دل تنیدن
سخت است با شقایق از کوچ لاله گفتن
با لاله ها نشستن با قاصدک پریدن
سخت است مهربانی از آشنا ندیدن
یکبار دل سپردن صد بار دل بریدن
* انسان
کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو قرار بود آنروز بمیرد. این را یک ماه پیش دسته ای از کولی ماهی ها به او گفته بودند که آن سال هم مانند هر سال تابستان از آبهای آن ناحیه از دریا می گذشتند. کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو تمام آن یک ماه را به انتظار مرگ نشسته بود. کارهای مختصری برای انجام داشت و افکار بی شماری برای مرور کردن... و حال، احساس می کرد تمام انتظارش در آن یک روز خلاصه شده است. دمق بود. نه اینکه از مرگ بترسد. در راستای زندگی کوتاهش بارها مرگ را دیده بود و بارها از آن به سلامت جسته بود. یادآوری خاطراتش، خاطرات زندگی اش در گوشهٔ شلوغی از دریا او را به کل در چنگال گرفته بود. آن ساعت های آخر را، می خواست لای جلبک های خانگی بنشیند و آرام و منظم نفس بکشد و به هیچ چیز نیندیشد. اما خاطراتش اول به سان اشباحی نامفهوم از پشت دریچه های ذهن پاره پاره اش سرک کشیدند و چیزی نگذشت که چنان در مقابل چشمش رنگ گرفتند که نیندیشیدن به آنها محال می نمود. کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو، دوستش کفچه ماهی شماره بیست و یک هزار و سیصد و نود و هفت را به یاد آورد. آن روزی را که او نگاه نا امید و تسلیم شده اش را از میان تور ماهی گیری به او دوخته بود. وقتی ماهی گیر تورش را بالا کشید، کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو شیون کنان پولکهایش را می کند. به یاد پدر و مادرش افتاد. به یاد آورد آن روزی را که وحشت زده از دهان کوسهٔ کله چکشی گریخته بود و به چشم خود دیده بود که کوسه چطور پدر و مادرش را می بلعد. آن روز هم کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو تمام روز سرش را میان جلبکها فرو برده و گریسته بود. در آخرین ساعات زندگی اش، لای جلبک های خانگی که با عبور موج های ملایم قعر دریا تکان می خوردند، به یاد مترسش افتاد. آن شب گرم و آرام را به یاد آورد که هر دو در بستر نرمی از خزه دراز کشیده بودند و تمام زندگی در گریزشان ولو برای دقایقی مقهور خنده ها و نوازشهایشان شده بود. به یاد آورد که مترسش آهسته زمزمه کرد: " آرام بخواب کوچولو، که زندگی کفچه ماهی ها بس کوتاه است." به یاد آورد چطور خواب او را ربوده بود و صبح، مترسش را کنار خود نیافته بود. به یاد آورد وقتی را که در جستجویش به همه جا سرک کشیده بود و عاقبت او را با شکم باد کرده، شناور بر سطح دریا یافته بود. کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو از یادآوری تمام این خاطرات بر خودش می لرزید. چیزی درونش پیچ و تاب می خورد و یک دم راحتش نمی گذاشت. چیزی بود... آری چیزی بود که بین او و پنجه های مرگ فاصله انداخته بود. خواست بخوابد. خواب بهترین دوای رنج بود. بهترین راه برای فرار از دام اندیشه و سائقی بس نیرومند به سوی مرگ. اما چیزی در گلویش یخ بسته بود. چیزی شبیه یک فریاد کهنه. یک غرش خانمان برانداز، یک نالهٔ به زنجیر کشیده شده. چیزی در گلوی کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو، راه بین او و مردن را سد کرده بود. "چیز" بالا می آمد. مقابله با او بی فایده بود. کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو خوابش نمی برد و با قلبی فشرده بالا آمدن آهستهٔ "چیز" را به تماشا نشسته بود. "چیز" بالا و بالاتر آمد. تا دهان کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو بالا آمد. کفچه ماهی کوچک یکباره از جا جست. تمام نیرویش را در دهان جمع کرد و فریادی بر سر دریا کشید. تمام فریاد درد آلود کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو حبابهایی شد و تلو تلو خوران به سطح آب رفت. از انعکاس صدایش در غلظت دریای عمیق، نه جلبکی تکان خورد و نه کسی از کفچه ماهی ها و ماهیان دیگر چیزی شنیدند. کفچه ماهی شماره بیست و چهار هزار و هشتصد و چهل و دو آسوده خاطر نفس عمیقی کشید. آهسته خود را در بستر جلبکهای خانگی انداخت. چشمانش را بست، و دور از هیاهوی دریا به خواب رفت....
شب بود. ماه به رنگ مس بود. دزد پیر با پشت خمیده کورمال کورمال راهش را میان تاریکی پیش میبرد. دسته کلید را در مشت می فشرد تا صدایی از آن برنخیزد. خیابان خلوت بود. دزد پیر جلوی در خانه ای ایستاد. خم شد. در تاریکی با سر انگشتانش سوراخ کلید را جستجو می کرد. با احتیاط دندانه های کلید اول را در سوراخ کلید منطبق کرد. کلید را آهسته چرخاند. قفل تکان نخورد. در باز نشد. کلید دوم را امتحان کرد. قفل تکان نخورد. کلید سوم را امتحان کرد. قفل تکان نخورد. کلید چهارم را امتحان کرد. قفل تکان نخورد. کلید پنجم، ششم، هفتم... را امتحان کرد. قفل باز هم تکان نخورد. دزد پیر، با پشت خمیده به سمت جوی رفت.
دسته کلید را در جوی آب انداخت. دسته کلید روی کف سنگی جوی جا خوش کرد. از ضرباهنگ دسته کلید، موش بزرگی در جوی، با حرکتی چالاک درون دخمه ای خزید.
دزد پیر به سمت پله های خانه رفت. روی دومین پله نشست. دستهایش را حائل چهره اش کرد. ماه، به رنگ مس، با نور کمرنگش لای چروکهای پیراهن ژنده ی دزد پیر سایه می انداخت. دزد پیر همچنان بی حرکت، چهره اش را با دستهایش پنهان کرده بود.
***
نگاه کرد، دو نفر از اتومبیل پیاده شدند. ماه مسی رفته بود. کمی که چشمانش به نور آفتاب عادت کرد، توانست آن دو نفر یونیفورم پوش را ببیند که از میان رهگذران پیاده رو راهشان را به طرفش باز می کردند. دزد پیر آهسته برخاست. بی هیچ مقاومتی همراهشان رفت. بی هیچ حالتی در چهره، با بی تفاوتی اکتسابی اش در اتومبیل نشست و از نگاههای کنجکاو رهگذران نهان شد. اتومبیل به راه افتاد. موش بزرگی از درون دخمه ای در جوی بیرون آمد. دسته کلید، زیر گذر مداوم آب رفته رفته زنگ می زد، پیر می شد.

پیوست: این فقط یه عکسه که دوستی با ایمیل برام فرستاده بود.
- می دونی؟ این گلها با همهٔ کوچولوئیشون طولانی ترین اسم رو دارن؟
- کدوما؟
- همینا. همین آبیا که درست اول بهار سبز می شن رو چمن. بهشون می گن: "هرگز فراموشم مکن"
- آره؟
- آره خیلی هم ظریفن. زود باد می بردشون. زود هم توی دست له می شن.
- بیا برات یه دونه می چینم.
- مرسی عزیزم!
- ولی این که ...
- گفتم که... زود باد می بردشون. زود هم توی دست له می شن...
کُلّی توو این سوراخ سُمبه ها دُنبال فَندُق شِکَن گشتم تا تونستم پیداش کُنم.
اینو بگو بَعدِش چِقَدر با این ریختِ پوکِ مَسخَرَه ش بهم خَندید.![]()
سلام
ساعت 2 امتحان داشتم. اوج گرما از خونه زده بودم بیرون! امتحان برگزار شد. بعداز امتحان کلاس زبان داشتم. اون جا هم رفتم. وسطهای کلاس زبان سر درد عجیبی پیدا کردم. از اون سر دردهایی که دو سه روز رو شاخش بود اذیتم کنه! قبلا تجربه اش رو داشتم! مدتها بود چنین سر دردی نگرفته بودم. فکر کنم گرمازدگی بود و استرس. به حدی بود که نمی تونستم چشمامو باز نگه دارم! خلاصه کلاس تموم شد و من به هر مصیبتی بود خودمو رسوندم خونه! یه مقاله نصفه نیمه داشتم که باید تحویل میدادم. اومدم وصل شدم اینترنت تا تکمیلش کنم. مسنجرم باز بود. رونیکا آن لاین بود. یه کم احوالپرسی کردیم و در مورد مخمل برادر زاده ام حرف زدیم! چند تا عکس از مخمل براش فرستادم! گفتگومون رو بخونید:
- به کسی نشون نده چون مامانش حساسه که یهویی بچه اش چشم بخوره!
- چشم!
بحث کشید به فرادرمانی...
- یه تشعشع می فرستم برای مخمل. ولی اون چون کوچیکه یک طرفه می شه!
- ممنون! لطفا یه تشعشع هم بفرست برای سر درد من!
- سردرد اتصال می خواد. باید یه جا تمرکز کنی.
- باشه پس بذار کارامو بکنم. تموم که شد اس ام اس میدم!
- خوب!
نیم ساعتی گذشت فکر کنم. دیدم به هیچ وجه نمی تونم به کارم ادامه بدم! کار رو متوقف کردم و تمرکز کردم. بعد هم به رونیکا اس ام اس دادم:
- من آماده ام! کی شروع می کنی؟
- الان!
خلاصه چشمامو بستم و دراز کشیدم. گاهی توی بدنم یه چیزایی حس می کردم! مور مور شدن دست و پا! صدای طپش قلب و ...! بعد هم انگار خوابم برده بود. وقتی بیدار شدم ساعت رو نگاه کردم یک ساعت یا همین حدود گذشته بود. اس ام اس دادم به رونیکا:
- می تونم برم آب بخورم؟! ![]()
- سر دردت چطوره؟
- خوبه خوب شده! می تونم از سر جام پاشم برم آب بخورم؟ ![]()
- آره! پاشو برو آب بخور!
رفتم پایین آب و آب میوه و هر چی که تشنگی رو برطرف میکرد خوردم و اومدم بالا! اس ام اس دادم سوال آخر! چون می دونستم بنده خدا امتحان داره و داره درس می خونه!
- این فرادرمانی ام اس رو هم درمان می کنه؟
- بله! چون درمان با نیروی الهیه، درمان هر بیماری امکان داره! البته به چیزهایی هم بستگی داره که بعدا برات می گم!
- باشه من می خوابم! شب به خیر!
- باشه! شب به خیر!
و خوابیدم.
صبح به جای ساعت 6 که همیشه بیدار می شدم نه و نیم بیدار شدم! از سر درد و خستگی هم هیچ خبری نبود! ![]()
بازم ممنون رونیکا جون! تجربه جالب، دوست داشتنی و نتیجه بخشی بود!
پیوست: فرانکلین جون وبلاگت فیل تره باز! ![]()
پیوست پریم: در مورد فرادرمانی بیشتر بدانیم. ![]()
لعنت بر ما! مگه نه اینه که همه مون می خوایم روزی برسه که بتونیم زندگی کنیم؟
فقط اونی که تو سلولش به انتظار اجرای حکم اعدامش نشسته به آرزوش می رسه.
اگر چه با ترس...
می دونی؟
دارم فکر می کنم امید همون عفریت کثیفیه که به زمین فرستاده شده
تا از جنازه های ما تغذیه کنه و
سالیان سال پا به پای آفرینش زنده باشه...
و ما مگه می تونیم اونو تو خودمون بُکُشیم و زندگی کنیم؟
محکوم...،
توی سلولش...
منتظر اجرای حکم...
از چی می ترسه؟
دردِ گلوله؟
قیافهٔ جلاد؟
مُردن؟
نه
می ترسه که زندگیشو می خوان ازش بگیرن.
شاید وقتی امیدی به هیچ چیز براش نمونده،
امیدی به زنده موندن...،
متولد شه...
زندگی کنه...
زندگي کنه...
زندگي کنه...
...
سلام
می خوام جریان زنگ موبایلمو براتون تعریف کنم. این فایل صوتی که براتون گذاشتم و حجمشم کم کردم که برای همه قابل شنیدن باشه، در حال حاضر زنگ موبایل منه! و هر جا که میرم محیط های رسمی و غیر رسمی فرقی نمی کنه، تغییرش نمی دم! چون وقتی این بچهه این آوازو می خونه حس خوبی بهم منتقل میشه!
حرفامو که زدم گفتم کاری نداری؟
گفت نه.
گفتم پس بذار قبل از خدافظی بهت یه چیزی بگم
چیزی نگفت
گفتم
معرفت در گرانیست به هر کس ندهند
پر طاووس لطیف است به کرکس ندهند
دوباره پرسیدم کاری نداری؟
دوباره گفت نه.
گوشی رو که گذاشتم داشتم فکر می کردم توی این شعر پا منقلی
اسلوب معادله بکار رفته...
پیوست: اعصابم به هم ریخته! ![]()
یکی از نظریه های نوین رهبری، نظریه های رهبری براساس مطالعات آیواست! این گروه سه شیوه رهبری ارائه کردند:
1- شیوه بروکراتیک
2- شیوه دموکراتیک
3- شیوه بی مداخله
به اون دوتای اولی کاری ندارم! اسمشون روشون هست و مشخصه این شیوه ها چه جوری اداره میشن! بحث من مورد سومی هست که شیوه بی مداخله است! در این شیوه هیچگونه ضابطه یا خط مشی خاصی برای اداره امور وجود ندارد. افرادی که در این شیوه کار می کنند نسبت به اهداف آن سازمان بی تفاوتند و تکیه کلام آنها این است: "به من ربطی ندارد یا برای من مهم نیست!" و خلاصه اینکه اهمیت خاصی برای سازمان و فرد و گروه قائل نیستند.
لازمه اضافه کنم که بدترین نوع سیاست و حکومت و ... این نوعِ بی مداخله است.
این بی تفاوتی خیلی حالتِ بدیه! حتی در روابط انسانی بین افراد هم میگن یا یکی رو دوست داشته باش یا ازش متنفر باش ولی هیچ وقت نسبت بهش بی اعتنا نباش!![]()
انتخاب یکی از این دو راه تنفر و دوستی کار زیاد سختی نباید باشه! هر چی هم سخت باشه بازم قرار گرفتن سر یه دو راهی از یه سه راهی خیلی بهتره! مگه نه؟!
پیوست: قصدم دادن درس رفتار سازمانی نیست!!! فقط میگم که نسبت به دوستان و اطرافیانتون بی تفاوت نباشید!
پیوست پریم: مخاطب خاص؟!!! نه! نداشت! هر پست که آدم مخاطب خاص نداره! ![]()
یکی بود یکی نبود. روزی گنجشکی تصمیم گرفت تا برای کوچ زمستانی به سمت جنوب پرواز نکند. اما به زودی هوا سرد شد و او هم با بی میلی شروع به پرواز به سمت جنوب کرد. چند لحظه بعد بالهایش شروع به یخ زدن زدند و او در حالی که داشت از سرما می مرد، در حیاط مزرعه ای افتاد. گاوی که از آنجا می گذشت، فضله ای روی او انداخت. گنجشک که تصور می کرد کارش تمام است، ناگهان بالهایش دوباره گرم شدند. گرم و خوشحال از اینکه می تواند نفس بکشد، شروع به آواز خواندن کرد. اندکی بعد گربه ای که صدای او را شنیده بود، مسیر صدا را دنبال کرد. گربه فضولات را کنار زد و گنجشک را که هنوز مشغول خواندن بود یافت و بی معطلی بلعید.
نتایج داستان:
1- هر کسی که روی شما فضولات انداخت لزوما" دشمنتان نیست!
2- هر کسی که شما را از آن فضولات رهایی داد لزوما" دوستتان نیست!
3- و اگر در آن فضولات گرم و خوشحالید دهانتان را بسته نگه دارید!
"برگرفته از کتاب مدیریت بر مبنای تحول در اندیشه و رفتار"
پیوست: خوبه که کامنتهامو تاییدی کردم.
اون دوستانی!!! که میان کامنت بی ربط می ذارن و فحش میدن و شماره تلفن میذارن و چرند میگن، بدونن که من کامنتها رو به راحتی حذف می کنم و فقط به اونا و این رفتار بچه گانه شون می خندم!
پس خودتونو خسته نکنین. لااقل توی این 4 سال یاد گرفتم که به این موارد بی اعتنا باشم و برام اهمیتی نداشته باشه! ![]()
پیوست پریم: من خودم هر موقع یه Missed Call آشنا روی موبایلم می افته بهش زنگ می زنم. ولی گویا دوستان عادت ندارن به میس کال ها ترتیب اثر بدن! (مخاطب خاص!) ![]()
پیوست زگوند: بعضی ها فکر کردن مخاطب خاص اونا هستن! برو بشین درستو بخون بچه جون!
(این یکی دیگه مخاطبش خود خودتی فینگیلی!)![]()
می دونی توی شلوغی سرت وسط امتحانا، این روزا چی می چسبه؟! این که دو تا درس داشته باشی تقریبا" توی یه مایه! هر دو هم پروژه داشته باشه و تو یه مقاله بنویسی و فقط جلد روشو با اسم درس و استاد عوض کنی و به استاد دومی هم همون مقاله رو ارائه بدی! ![]()
آیییییی! میچسبه!
آیییییی! میچسبه! ![]()
پیوست: امیدوارم بدشانسی نیارم و این دو تا استاد هیچ وقت با هم رو به رو نشن لااقل تا پایان این ترم!
آخه یکی از استادامون از یه دانشگاه دیگه میاد و احتمال برخورد این دو تا استاد تقریبا" صفره!
و یه امیدواریه دیگه که اگه احیانا" با هم رو به رو شدن موضوع بحثشون در مورد مقاله من نباشه! ![]()
![]()
اينجا همه چي هست
نصفه بيسكوئيت واسه خوردن
با شنیدن خبر سهمیه* بندی ب*ن*ز*ی*ن، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که یه شغل جدید ایجاد میشه
و اون اینه: دزدی ب*ن*ز*ی*ن از باک ماشین های دیگه!!! ![]()
پیوست: نه سیاسی بود و نه اقتصادی و نه اجتماعی!
به من چه اصلاً! ![]()

پروردگارا...
از خویش بُریده ام،
سرگردان کوچه های غبار آلود
چنگ می برم بر آسمان کبود
مجالیست برای عبور و دستی به سمت اشاره و آسمانی گسترده برای بال گشودن
باید بگذرم از هر چه "جز تو"
باید بگذرم
آسمان مرا می خواند،
کرانه های این گستره پهناور را حس می کنم
بالهای عبورم گسترده اند
باید بگذرم از مرز مکان و زمان
کمک کن دستهایم را گره بزنم به شاخه های نور،
کمک کن صدایم بپیچد در هوای بسیط این حوالی
کمک کن تا زهِ خویش ببُرم
کمک کن تا ببُرم ز خاک،
بپیوندم به خورشید
که بسوزاندم و ذره ام کند
همه عطش نور شدنم
لطف تو است که می رهاندم از ظلمت
و یاد تو است که می طراود در لحظاتم...
آدمای اولیه که وبلاگ نداشتن چی کار می کردن؟ ![]()
رفته بودم دندان پزشکی. دندانم چرخ کردن می خواست. نمی دونم سر چی بود که با دکتر لج و لجبازیم گرفت. گفتم آمپول بی حسی نمی خوام. نمی خوام که نمی خوام.
تو دلش گفت: به تخ*مم که نمی خوای. با همون چرخ قیژقیژکنش افتاد به جون دندونم. کار یه دقیقه دو دقیقه هم نبود.
بیست، بیست و پنج دقیقه ای فکر کنم اون قیژقیژو فرو کرده بود تو دهنم و تا مغز استخوانم رو چرخ میکرد انگار.
موذیانه هم خیره شده بود به صورتم ببینه کی به گ*ه خوردن می افتم. اشک از چشمام می ریخت عین لوله آفتابه.
ننشسته بودم. کمرم رو هوا بود. دردش پوزیشن عادی نمی طلبید.
صدام در نیومد تا آخر کار. دکتره جمع و جور کرد و ماسماسک سر اون قیژقیژکننده شو هم در آورد و یه نگاه به من کرد. منم یه نگاه بهش کردم و گفتم: ممنون! انگار نه انگار شکنجه داده و شکنجه کشیدم. از در که خارج می شدم برگشت و گفت: "یه ریزه آمپول بی حسی دردش بهتر بود یا این؟" نیشم رو به زور باز کردم و گفتم: این! و رفتم بیرون.
دارم فکر می کنم که چقدر فرق کردم... درد بدون بی حسی رو دیگه و دیگه هیچ جوره نمی تونم پایه اش باشم... قبلا تا مدت ها برام یه عمل قهرمانی تلقی می شد... الان هیچی تلقی نمی شه...
![]()