تبليغاتX
دست نوشته های یک فلفل کوچولوی شیرین

زندگی از بُعد نباتی اش چیز بدی هم نیست .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 19:1  توسط سانی  | 

خرگوش گفت
زمستان که بیاید آن چنان گم خواهم شد
که آرامشم را نه روباه
نه شکارچی
نه ستاره ی قطبی و نه داروین...
هیچ یک نگیرند.
من
آهی کشیدم
و شربت سینه از توی قاشقش سر ریز کرد
خرگوش گفت
دنیا سرد است
من چشمانم به رنگ غروب در آمده تا
تمام این پنج سال را به نظاره ی زوال بنشینم
من
آهی کشیدم
و چیزی راکد در دلم تکان نرمی خورد
خرگوش گفت
پولهایم را می شمارم
زیاد که شد
مرسدس بنز خواهم خرید
و خواهم گشت
دنیا را
دیار به دیار
من
آهی کشیدم
و دستها در جیب
به سوی پنجره برگشتم
خرگوش گفت
بیا از من اسطوره ای بساز
تا سالها بنشینم بی مرگ
و تماشا کنم اولین رقص نرم برف زمستان را
که قاصد رهایی از شوربختی های جنگل است
من
آهی کشیدم
و باز بنای وسوسه گذاشت
برف
درست میانه ی صحرای آفریقا.
خرگوش چیزی نگفت
به یاد دارم
ما همیشه در مقابل دلتنگی های هم
سکوت می کردیم.

پیوست: سرما خوردم به شدت!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:51  توسط سانی  | 

مگر آتشفشان ها هم عاشق می شوند؟

آتشفشان ها... خیلی هم عاشق می شوند.

داستان این بود که آتشفشان پیر و غمزده و خاموش عاشق دخترک مو بلوندی شده بود که هر روز، می آمد و روی تخته سنگها می نشست و با دستهای زمخت شده اش از گرانیتهای ریخته پای آتشفشان مجسمه های سنگی درست می کرد. آتشفشان روزی تمام نیرویش را جمع کرد و با تمام عشق آتشینش فریاد زد: "دوستت دارم"!

احساس کرد دوباره جوان شده است. قطعات داغ گرانیت، بی شک فریادش را به دخترک رساندند.

اما از فردا...، دیگر دخترک نبود، و آتشفشان دوباره آهسته آهسته پیر می شد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:50  توسط سانی  | 

پاسخ تمام چرا ها این است:
دنیا بیمار است و دیوانه
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:1  توسط سانی  | 

یک... دو... سه... چهار... پنج... شیش... هفت... هشت... نه... ده... بیام؟
ممممممم... ها ها...، تو...!
پشت ریشه های گزنه هستی، بیا بیرون...
هوممممممم... هی... تو...!
تو رو هم دیدمت... خودتو بی
خود دنب ک*ون اون کرمه نکش بیا بیرون!
اممممممم...
یوهو! تو هم بیا بیرون از صدای تلق تلوق جمجمه ی اون یارو پیدات کردم. بی خودی نرو توش.
دیگههههه... دیگههههه...
کسی نبود؟


- سُک سُک!


هان؟ یعنی چی؟ تو از کجا پیدات شد؟
ببینم تو... تو بازی نبودی! نه تو نبودی! تازه واردا قبول نیس.
تو هنوز خاکت خیسه...
هنوز بوی شقایق می دی...
تو بازی نبودی قبول نیس...
قبول نیس...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 5:22  توسط سانی  | 

عزيزم
اين دفه مي خوام
برات راجع به مزاياي اين شيشه شورا بگم
ببين خب،
يه چن رديف برس استوانه اي شکله
با يه دسته فلزي - سيمي.
شيشه ها رو مي
شوره
مثلا شيشه شير بچه رو
يا شيشه نوشابه
ميدوني؟
کسي فکر نمي
کنه مي تونه مفيد باشه.
زياد کسي بهش اهميت نمي
ده
واسه همين
شيشه شور هميشه غمگينه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:59  توسط سانی  | 

سلام

پیوست پست قبلی رو در مورد ایمان به خدای واقعی (Real God) و مرگ نوشته بودم. دوستان نظرات متفاوتی داشتند. لازم دیدم کمی در این مورد صحبت کنم. خدایی که هر کدوم از ماها ممکنه بشناسیم همون خدایی هست که از بچگی بهمون گفتن جبار، رحمان و رحیم! ولی منظور من از خدای واقعی... نه اون خدای جباره... خدای واقعی من و خدایی که با یادش دلم آروم می گیره، یه خدایی که هر کارش حکمتی داره! خداییه که یه دنیا رو با همه موجوداتش آفریده و از دیدن تلاش و هیاهوی بنده هاش برای زنده موندن لذت می بره! هر وقت از وجود یه موجود روی زمین خسته میشه، اونو پیش خودش می بره و یه موجود جدید رو خلق می کنه! خدای واقعی من، خداییه که رحمان و رحیم، نه جبار! خداییه دارای قدرت زیاد و حق داره که این قدرت رو به رخ بنده هاش بکشه! از فکر کردن به کارهای خدا لذت می برم. وقتی می بینم با چه اقتداری داره آفریننده هاشو کنترل می کنه و هر جور که دلش میخواد مهره هاشو میچینه! از فکر کردن به این همه قدرت، سرشار از آرامش میشم. وقتی از همه جا خسته ام و راهی به جایی ندارم، خودمو به دستش میسپارم. بهش فکر می کنم و دل سراسر آشوبم، آروم میشه! می دونی چرا؟ چون قدرت مطلق اونه!

قدرت مطلق...

قدرت مطلق...

قدرت مطلق...  

قدرت مطلق...

قدرت مطلق...

و یادم میاد که هیچ چیز ابدی نیست جز اون قدرت مطلق.... و این که فقط اون می تونه کمکم کنه، آرومم می کنه! فکر کردن به اون خدایی که از ته دلت بهش رسیدی باعث آرامشت میشه. نه اون خدایی که به زور بهت گفتن خدای واقعیه و روزی چند بار از روی عادت یا به اجبار و یا ترس اونو پرستش می کنی!

وقتی پی به اون خدای واقعی خودت بردی، از مرگی که اون برای بنده هاش تعیین کرده هم هراسی نداری! می فهمی که مرگ هم جزء جدانشدنیه زندگی آدماست! می فهمی که مرگ هم یه تولد دوباره است! خودخواهیتو کنار میذاری و برای از دست دادن اون شخص ناراحتی نمی کنی! مرگ خودت هم برات یه واقعیت میشه! اگه مرگ رو بپذیری با دونستن اینکه آخرش مرگه، ظلم نمی کنی! به خاطر پول و قدرت حق دیگران رو پایمال نمی کنی! و همیشه به سمت کارهای خوب گام بر می داری که اون قدرت مطلق از تو راضی باشه!  

پیوست: قصدم دادن درس دین و خداشناسی نبود که اصلا بلد نیستم این کارو بکنم! ولی همه می دونیم که هر چیزی خالق و سازنده ای داره! حالا اسم خالق این دنیا رو هر چی می خوای بذار! یه قرارداده و طبق قرارداد، اسمش خداست! تو هم بگردی خدای خودتو پیدا می کنی! زیاد دور نیست و به قول سهراب:

و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدایی که در این نزدیکیست...         

و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدایی که در این نزدیکیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:23  توسط سانی  | 

سلام

دلم می خواست به بهونه نمایشگاه کتاب هم که شده چند تا از دوستانمو ببینم. ولی اینقدر سرمو شلوغ کردم که فرصت اینکه حتی یه مسافرت کوچیک یک روزه هم داشته باشم ندارم! نمی دونم می تونم اینجوری ادامه بدم یا نه! تا حالا با هر زور و تلقینی که بوده دوام آوردم. ولی این بوروکراسی های اداری و کاغذ بازیهاشون داره خستم می کنه! دانشگاه و کلاس ها و پروژه های جدا برای هر درس از یه طرف! و تعیین موضوع پایان نامه از طرف دیگه! کلاس زبان برای امتحان تافل هم از یه طرف! خلاصه که از سه چهار طرف تحت فشارم! تا پایان این ترم باید موضوع پایان نامه مشخص بشه و البته دوستی برای این موضوع به من کمک زیادی کرده. ولی موضوعی که من برای پایان نامه می خوام باید جوری باشه که کارم رو برای گرفتن پذیرش برای دوره دکترا راحت کنه! به عبارتی می خوام الان کمی سختی بکشم تا اون موقع راحت تر باشم. عصر بعد از کلاسهام که میشه دیگه خستگی به حدی خودشو توی دست ها و پاهام نشون میده که تنها کاری که می تونم بکنم نشستن و بستن چشمهامه و چند دقیقه استراحت که بعد بتونم به درسهام برسم! حالا خوبه سر کار نمی رم و اینجوریه! اگه سر کار هم می رفتم که دیگه هیچی!

پیوست: ایمان به خدای واقعی (Real God) و فکر کردن به مرگ دو موردی هست که باعث آرامش انسان میشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:49  توسط سانی  | 

آسمان با راه شیری مال تو     

تکه ای از یک ستاره سهم من

شهر من با خاطراتش مال تو    

غربت و کوچ دوباره سهم من

عشق با تندیس لیلا مال تو   

فصلی از این یادواره سهم من

مثنوی ها و غزل ها مال تو   

بیت های پاره پاره سهم من

شعر من با حس خوبش مال تو  

مصرعی از  چارپاره سهم من

حافظ و دیوان حافظ  مال تو 
نازنین!!! یک استخاره سهم من

 

و ...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:7  توسط سانی  | 

سلام

هیچ فکر کردین ماهی هام مثل آدما نژاد دارن؟! سفید و سیاه و زرد و سرخ! حالا شما یه ماهی قرمز شیطون رو برای دیدن ترجیح میدین  یا یه ماهی سفید چاقالو رو برای خوردن؟  یا نه اصلا یه ماهی سیاه کوچولو رو برای خوندن؟!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 4:37  توسط سانی  | 

سلام

باز بر می گردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:56  توسط سانی  |