چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند...
سنگ ...
پس از رها کردن!
حرف ...
پس از گفتن!
موقعيت ...
پس از پايان يافتن!
و زمان ...
پس از گذشتن!
به زودی بر می گردم. ![]()
"نوشته ها کمي نمک لازم دارن. مي شد تو همون دفترچه ي خوشگل خاطرات نوشت. ولي همين که کسي ميآد تا بخونه به آدم آرامش ميده. پس بهتره بهشون اجازه بدم يه چيزي بيان کنن مثل وقتي که يه دوست خوب دزدکي دفترت رو مي خونه و اون گوشه يه چيزي برات مي نويسه. حالا ممکنه يه بچه اي هم بيآد و يه تانک بکشه ولي مهم نيس..." ![]()
از سر راهم برو کنار
ای که جای دندان موش های فاضلاب را بر چهره داری
از سر راهم برو کنار
خاطره سرد و لزج
لاشه سالیان حباب
هجوم دیوانگی های پوچ کودکانه
از سر راهم برو کنار
***
از سر راهم برو کنار
چرا که من
حبابهای مرده را از ذهن رُفته ام
خرده ستاره های شمرده را از رختخوابم جمع کرده ام
و اندوه را به سان کهنه عروسکی
به کودک وحشی گذر سالها بخشیده ام
از سر راهم برو کنار
***
از سر راهم برو کنار
خیلی ها این کار را نکردند و مردند
من تفاله مانده سالیان عشق آلود را
به آلودگی های زباله دان ذهن برده ام
و از شهوت رنج بار و ذوب ناشدنی
دیگر در دست کودکی که بزرگ شده است
نشانی باقی نگذاشته ام
از سر راهم،
از سر راهم برو کنار!
سلام
عرض شود به حضور انور شما که دیروز 2 جا برای مصاحبه دعوت شدم. جای دومی احتمال زیادی داره که برم. حالا باز شما رو در جریان کار قرار میدم!
و اما ماجرای محل مصاحبه اول رو بخونید...
زنگ زدم. پیرمرد آراسته ای در شرکت رو باز کرد. خودمو معرفی کردم و وارد شدم! اصولا جایی که برای بار اول میرم با دقت اطرافم و آدمهاش رو نگاه می کنم... پیرمرد منو دعوت کرد و وارد دفترش شدم. نشستم. اتاق پیرمرد پر بود از کتاب و کتابخونه و تعداد زیادی تابلو نقاشی که زیرش فامیلی پیرمرد نوشته شده بود! با تعجب ازش پرسیدم من برای مصاحبه در مورد فلان شغل اومدم. درست اومدم آیا؟ گفت: بله! گفتم میشه کمی در مورد محل کار توضیح بدید و اینکه کار چی هست؟ شروع کرد که کار ما در مرحله پروژه هست و در حال راه اندازی. هنوز دستگاهها خریداری نشده و خلاصه سرتونو درد نیارم بافتن آسمون و ریسمون! گفتم: پس پرسنل برای چی استخدام می کنید؟ گفت: خوب! کار رو راه بندازن!!! یه نگاهی به اطراف کردم و گفتم: استاد! شما هنرمند نقاشین؟! گفت: بله! گفتم: فکر می کنید به روحیه لطیف یک نقاش، کار تولیدی بیاد؟! و براش از مشکلات کارای تولیدی گفتم و اینکه توی کارخانجات در چه سمتهایی مشغول بودم و با چه مشکلاتی رو به رو ...! رزومه ام رو یه نگاهی کرد و گفت: چند سالتونه؟! گفتم: سی! حوصله ام سر رفته بود! از جام بلند شدم! گفتم: استاد من رفع زحمت می کنم! چون شما کارتون هنوز راه نیفتاده و با توجه به اینکه منم دیگه حوصله مشاوره و دردسرهاشو ندارم، نمی تونم کمکی به شما بکنم! گفت: شاید خدا باعث شده شما امروز اینجا باشید و با ما همکاری کنید! دوباره رزومه ام رو نگاه کرد و گفت: شما کامپیوتر هم بلدید؟ گفتم: یه چیزایی! خلاصه کامپیوتر منشی شرکت رو هم براش راه انداختم و گل از گل منشیه شکفت! خندیدم و گفتم: استاد نقاش! فقط به خاطر احترام به موی سپید و هنرتون این کار رو انجام دادم وگرنه رسم نیست کسی که برای مصاحبه میره جایی، سیستم منشی اون شرکت مصاحبه کننده رو راه بندازه! خدافظی کردم و داشتم از شرکت خارج می شدم که گفت: یعنی با ما همکاری نمی کنید!؟ ما شما رو می خوایم! گفتم: باید فکر کنم! من فکر می کردم که کارخونه به بهره برداری رسیده! ولی اینجوری کار خیلی سخته که من خط تولید یه کارخونه رو از ابتدا براتون طراحی کنم! کار غیر ممکنی نیست چون در تخصصمه! ولی من اون انرژی رو ندارم! مطمئنا به استخدامتون در نمیام! ولی شاید مشاوره راه اندازی خط تولیدتون رو پذیرفتم! حالا اون پیرمرد نقاش منتظره که دوباره برم پیشش! میرم، ولی تصمیم دارم برای مشاوره در طراحی و راه اندازی خط تولید کارخونه اش، یه مبلغی بگم که دست از سرم برداره و اگه برنداشت لااقل یه چیزی از توش در بیاد! یعنی کارم آخر بدجنسیه؟!!! نه دیگه! بدجنسی چیه؟! هر چیزی یه بهایی داره که برای دستیابی به اون باید بهاش پرداخت بشه! تازه میتونه قبول نکنه!
پیوست: مدرسه موش ها ؟؟؟
باید کاری کرد. حتما ببینید.
سلام
همچین همچین هم بیکار نیستما! کلی مقاله دارم که برای این ترم باید ارائه بدم!
تازه دارم دنبال کار هم می گردم! هر روز حداقل یه جا رو زنگ می زنم! پس زیادم خوش به حالم نیست! بخور و بخواب خالی هم نیست بابا!
رزومه سنگینم هم برای کار برام دردسر شده!
هر جا می فرستم نگاه می کنن، تحسین می کنن و با اون حقوقایی که می خوان بدن روشون نمیشه استخدام کنن! باید یه کم از سوابق و تجربیاتم کم کنم و براشون بفرستم! ![]()
بخور و بخواب هم کیف میده ها! بیکاری هم بد نیست! خوش می گذره! شده مثل اون روزا که فقط دانشگاه می رفتم و می اومدم خونه! ![]()
هيچ وقت پيشگو نشدم. هيچ وقت خوابهام مهم نبود... هيچوقت چيز بزرگ، چيز به درد به خوری از توشون پيدا نکردم.
امروز خواب مي ديدم هر کاری مي کنم در اتاقم قفل نمي شه. کليد نصفش شکسته بود. کليد حريف زبونه قفل نمي شد. از گرمای پشت پنجره کوران بلند مي شد و در رو باز مي کرد. وقتی هم با زحمت با اون کلید نصفه، زبونه قفل رو حرکت مي دادم و در به ظاهر قفل مي شد، با اولين ضربه آرومی که برای اطمينان پيدا کردن از بسته شدنش بهش مي زدم باز مي شد دوباره و باد مي کوبيدش به ديوار.
هيچ وقت اتفاق مهمی رو خواب نمی بینم. اما نمي دونم اون همه وحشت که بيدارم کرد از چی بود.
امروز صبح که از خواب بيدار شدم، ديدم که مسخ شده م.
توی آينه نگاه کردم. من نبودم، یه پسر بچه ده دوازده ساله بود. از همونا که اونقدر می ايسته و بازی بچه ها رو نگاه مي کنه تا يکی از بچه ها جلو بياد و ازش بپرسه نمي خوای دروازه وايستی؟... و اونم خجالت زده بره توی زمين.
امروز صبح که بيدار شدم، بچه شده بودم.
از تخت نمي شد پائين بيام. در قفل بود و مي دونستم دهنم رو باز کنم ازش همون صداهای نازک و لوسی بیرون میاد که قدیم ترها توی صحبت کردن با هم بکار مي برديم. توی آينه که دقيق تر شدم ديگه يه پسر بچه ده دوازده ساله با لب و لوچه خاکی نبود. بچه خوشگل بود. صورت دخترونه داشت. رو به آینه مي گفت شلوارش رو، از ناحيه زانوهایی که جمع کرده بود توی شکم، خودش عمدا از روی مد خراب کرده با قیچی.
صبح که بيدار شدم، اشک روی صورتم خشک شده بود.
دقيقتر که مي شدم توی آينه چشمهام شروع مي کرد لوچ ديدن. صورتم سفيد مي شد. بدون هيچ چشم و ابرو... يا دماغ و دهنی. پلک که مي زدم دوباره خیره نگاه می کرد پسر بچه نارنجی پوش. رنگ پستونکهايی رو داشت که برای پيشگيری از خرابی دندان فرزند سپرده شده بود به سوراخ توالت....
ولی من...
مسخ شده بودم.
بايد مي ديدم خودم رو. بايد پا مي شدم و مي رفتم يه قوطی تن ماهی باز مي کردم. تن ماهی و تنهايی. تنهايی هميشه نماد بزرگ شدن بود برام. نمادی که محو مي کرد شمايل بچه های لب باریک رو با زانوهای خاکی و زخمی.
بايد پا مي شدم.
نيم خيز شدم. توی آينه نگاه کردم ... به زحمت چرخ ديگه ای خوردم و نشستم. جلوی آینه شروع کردم به باز کردن دکمه های محکم پيرهنم، سخت بودند.
فکر می کردم به این که بلند می شدم، برهنه بلند مي شدم و مي رفتم زير شير آب. آب سرد... شايد روی صورتم پوست خيار گذاشتم يا ليمو ترش.
شايد مي رفتم بيرون. کفشهای پاشنه بلند می پوشيدم و تاق تاق قدم مي زدم. دسته کليد رو مي چرخوندم توی دستم. اپرا مي خوندم. موی شمشادها رو می گرفتم و می کشیدم. تن ماهی مي خريدم و برمي گشتم.
دکمه هامو باز مي کردم.
می دیدم دستم که به پوست تنم مي خورد، به برهنگی که مي رسيد، از پشت مسخ امروز صبح سر می خورد. سرک مي کشيد. دالی مي کرد و دستم رو مي گرفت و بلند مي شديم. روی گرانیت ها پاتیناژ می رفتیم تا تن ماهی فروشی. شمشادها و ختمی ها دورمون رو مي گرفتن، از اونایی که موهاشون کنده نمي شد.
دست که به برهنگی مي رسيد...
به برهنگی که می رسید...
تلفن زنگ خورد. دوباره زنگ خورد. باز هم زنگ خورد و بعد رفت رو پيغامگير. دوست مادرم بود که چیزی گفت نامفهوم.
بوق ممتدی که قطع شد. رويا خزيد به اعماق. بلند شدم، کش و قوس اومدم و نگاه کردم:
اصلا دکمه نداشت پیرهنم.
ميرم که شب آسوده بخوابم.
درچهارچوب صامت تنهایی
میان باورهای ساده و بی هویت
انگار
هویت من گم شده است...
شاید باور نکردم انعکاس نگاهم را در آینه تشویش همواره ام
شاید میان دو لحظه
یا
میان دو لبخند...
هر چه بود
تصویر گنگی بود از خوشبختی زندگیم
تسلسلی باطل
زهر خندی عمیق
که شاید عشق مینامیدمش...
سلام
کار سابقم رو رها کردم و از شر رئیس زبون نفهم راحت شدم. شاید مثل قبل نتونم در دنیای مجازی فعال باشم. فعلا خودمو در گیر درس و پایان نامه و زبان کردم. ولی کماکان هستم و ادامه میدم.
سلام
از اون زمانی که فهمیدم بیمار شدم همون ابتدا که هنوز چیزی از ام اس نمی دونستم، توی ذهنم از بیمار ام اس یه آدم فلج روی ویلچر شکل گرفت!
همیشه وقتی می رفتم دکتر یا ام آر آی یا هر جای دیگه و یه بیمار ام اس رو روی ویلچر می دیدم حالم بد می شد و به خودم می گفتم: ببین! اینه آخر و عاقبتت! (به قول دوستی می گفت: تو ذهنت بیشتر درگیر بیماریت شده تا جسمت!) یه اعتراف می کنم و اینکه هنوز هم این ذهنیت در من از بین نرفته!
با این که هنوز از نظر جسمی مشکلی ندارم، ولی وقتی یه ویلچر (مخصوصا خالی) رو می بینم ناخودآگاه پاهام بی حس می شه و احساس می کنم اون ویلچر مال منه و باید برم و روی اون بشینم!
دیروز هم این اتفاق تکرار شد. پشت ماشین پشت چراغ قرمز بودم، یهو سمت راستمو نگاه کردم دیدم توی یه میوه فروشی یه ویلچر خالی هست. چراغ سبز شد ولی من قدرت حرکت نداشتم! صدای بوق ماشین عقبی هم اعصابمو خورد کرده بود. با یه بدبختی زدم کنار و زنگ زدم به بابا که بابا من فلان جام بیا منو ببر! چرا اینجوریه؟ چیکار کنم که این ذهنیت از بین بره؟! مشکل بزرگی شده برام! ![]()
از صبح رئیس شونصد بار زنگ زده! (کدوم خائنی شماره موبایل جدیدمو بهش داده نمی دونم)
من خواب بودم. موبایلم رو سایلنت بود و بر نداشتم. الان دوباره زنگ زده که چرا نیومدی و اینا! (آخه از سال جدید پنجشنبه ها هم باید بریم سر کار) بهش گفتم: آقا من دیگه نمیام!
راه دوره! ساعت کار فلانه و دانشگاه دارمو ...! گفت: چرا یهویی؟! گفتم: یهویی نیست که! دیروز اومدم دیدم مسیر خیلی طولانیه! نمیام! گفت: شما کم کم باید یه ماشین بخری! گفتم: مگه با این حقوقا که شما میدین میشه ماشین خرید؟! خدا پدرمو برام نگه داره که ماشینه رو خیلی وقته برام خریده! گفت: خوب ماشین که دارید از اتوبان بزنید بیایید! (خودمو ماشینم دربست در اختیار آقا و شرکت باشیم به خاطر صنار حقوق که 4 ماه به 4 ماهم نمیدن!)
گفتم: نه! به هیچ کاریم نمی رسم! خسته میشم!
گفت: پس لااقل دو ماه بیایید تا من یه جایگرین پیدا کنم! گفتم: حالا فکر می کنم! خیلی شیک دارم رئیسو زجرکش می کنم! از این کارم راضیم چون توی این چند سال خیلی منو اذیت کرده. نمی دونستما! خیلی مهمم براشون! ![]()
بعد از حدود یک ماه امروز برگشتم سر کار. نه برای اینکه بمونم. برای اینکه دیروز بهم زنگ زدن و گفتن بیا حرفاتو بزن! حالا منتظرم مدیرعامل بیاد تا برم حرفامو بزنم. همه چی تغییر کرده. دقیقا 19 نفر رو اخراج کردن و متاسفانه اسم من توی اون لیست 19 نفری نبود! محل کار، ساعت کار و همه چی رو تغییر دادن. همه چی خوب و ایده آل شده و ایده آل تر وقتیه که رئیس من نباشه تا من اونجا بمونم. ولی نمی دونم چنین چیزی امکان پذیر هست یا نه؟! حالا ببینیم چی پیش میاد! خبرشو میدم!
پیوست: بعد از این همه تعطیلی پوشیدن جوراب و سر کردن مقنعه برام سخت و عذاب آوره! ![]()
خوندنش وقتی لذت داره که یادت بیاد سر خط شروع سرودی و تو راه تکرار کردی و پایان راه از بر شدی! دیدی می تونم؟ دیدی تونستم؟
سفری خواهم رفت …
سفری تا ته عشق
سفری تا ته پرواز کبوتر در نور
سفر، از راه تهی
کوله بارم همه تنهایی و شور
پر آوای حقیقت در بند
دیگرم حوصله ماندن نیست …
دلم از این همه غربت پوسید
که چرا...
که چرا بالش آرامش این دوزخیان، پر پرواز کبوترها شد؟
پر پرواز چه شد؟
سفری خواهم رفت
سفری از سخن پوچ و ریاکاری این قوم جهود
سفری تا دل آن قله عشق
سفری بی برگشت
سفری بی برگشت
اینجا بود که داد زد از سفر بی برگشت بدم میاد
سیزده را همه عالم به در از شهر امروز
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
پیوست:
یه چند روزی نیستم. موزیک بدی نیست! حداقل به یه بار شنیدنش می ارزه! تا گوش بدید منم برگشتم. دعا فراموش نشه! ![]()
![]()
سالهای سال با چه مشقت و سختی بچه بزرگ کن و بعدش وقتی به وجود اونها نیاز داری تنهات بذارن و برای خودشون برن سفر. خیلی تلخه! نه؟ داستان رو بشنو ...
دیروز تصمیم گرفتم یه سری به یه پیرزن و پیرمردی بزنم که دو سالی بود ندیده بودمشون. آدرس جدیدشون رو پیدا کردم و رفتم. زنگ زدم! صدای موسیقی از توی خونه میومد. صدا به قدری بلند بود که فکر کردم صدای زنگ رو نشنیدن! با کلید به در کوبیدم باز هم درو باز نکردن! دوباره زنگ زدم فهمیدم زنگ خرابه! به دلیل همون صدای موزیک مطمئن بودم کسی خونه هست! بعد از حدود نیم ساعت در زدن، در باز شد. پیرمرد کشون کشون روی زمین خودشو به در رسوند و درو باز کرد. رفتم تو و درو بستم! پیرزن و پیرمرد مات و مبهوت منو نگاه میکردن! انگار مدتها بود کسی بهشون سر نزده بود. رفتم روی زمین نشستم. هر دوشون به همون طریقی که پیرمرد درو باز کرده بود به سمت من اومدن! فاصلمون حدود یه وجب بود. دستاشونو گرفتم هر دو رو بوسیدم و سال نو رو تبریک گفتم! من هم از دیدن پیرزن مات مونده بودم. اون تا دو سال پیش که دیده بودمش سر پا بود و به راحتی راه می رفت و از شوهر فلجش نگهداری می کرد ولی حالا خودش هم زمین گیر شده بود و نیاز به مراقبت ویژه داشت. از پیرزن پرسیدم دکتر ... کجاست؟ (دکتر پسر پیرزنه و پیرمرده است) گفت: با زن و بچه اش رفته مسافرت! گفتم: کی از شما نگهداری می کنه؟ گفت: پرستار داریم! گفتم: کو؟ گفت: رفته! پرسیدم: داشتید تلویزیون می دیدید؟ جواب داد: نه! تلویزیون نداریم! پرسیدم: صدای موزیک میومد!؟ گفت: یه رادیو ضبط قراضه است.... زیاد ادامه نمی دم فقط بگم توی این خونه حتی برای این دو تا آدم بیمار و پیر دو تا تخت نذاشته بودن! که راحت استراحت کنن! یه تلویزیون کوچیک هم نبود... اعصابم داشت داغون می شد. پا شدم خدافظی کردم برگشتم خونه. تلویزیون 14 اینچ توی اتاقمو برداشتم. داشتم از خونه میومدم بیرون که مامان منو دید! گفت: سانی اینو کجا می بری؟ گفتم: برای فلانی! گفت: اونا که پسرشون دکتره و همه چیز براشون مهیا کرده! گفتم: آره!!!!! بیا بریم ببین! با مامان رفتم و اون هم وضعیت اونا رو دید! امروز زنگ زدم به دکتر ... (پسرشون) و هر چی توی دهنم بود بهش گفتم! هنوز آروم نشدم! شاید اگه دو تا چک بزنم توی گوش پسره راضی بشم!
درسته که اونا نزدیک 80 سال سن دارن و به قول معروف پاشون لب گوره ولی این دلیل میشه که اینجوری باهاشون رفتار بشه؟! دکتر روی سخنم با تو! من که می دونم اونا با چه مشقتی تو رو به اینجایی که هستی رسوندن! آدم شو!
پیوست: قرار شده که کاست قمر الملوک وزیری برای اونا ببرم! از کجا بیارم! نمی دونم. ولی پیدا میکنم.
پیوست پریم: ممنون از کارگاه طراحی قالب برای قالب جدید وبلاگم!
سلام
از سفر برگشتم. روزهای خوبی بود. جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت! البته حالا حالاها هم تعطیلم. بعدشم تصمیم گرفتم به کار سابقم ادامه ندم. ولی مدیر عامل خواسته باهاش یه صحبتی داشته باشم.
درس هم که قربونش برم یه کلمه هم نخوندم.
حالا توی این چند روز باقی مونده اگه خدا بخواد یه نگاهی میندازم روی کتاب متابا! باید یه فرصتی بذارم تهران هم یه سری بزنم یکی از دوستای گلمو
که از راه دوری اومده ببینم. این تعطیلیا حسابی تنبلم کرده حتی حوصله ندارم وب بخونم یا آپ دیت کنم.
می بینمتون! ![]()
سال نو مبارک ![]()
![]()
